صيغه ميقه !
يكي بود يكي نبود. زن و شوهري بودند كه در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. تنها چيزي كه اونها رو آزار ميداد نداشتن فرزندي بود تا خونهي كوچيك اونارو گرماي بيشتري ببخشه. اونها بچه رو از بهزيستي ميارن، اما عجل مهلت نميده تا مرد مراحل جواني پسر رو ببينه.
مدتي گذشت. در مراسم سالگرد مرد، كسي از زن خواستگاري ميكنه بعنوان زن دوم يا همون چيزي كه ما ميگيم صيغه!
زن صيغهي مرد ميشه. رفت و آمدهاي مرد هم در خفي انجام ميشد تا اينكه كم كم، خانوادهي اول مرد جريان رو ميفهمند و كار بالا ميگيره. اما زمان همه چيز رو حل ميكنه.
در اين كشاكش پسرك كه حالا ديگه دورهي نوجواني رو داره رد ميكنه، وقتي مرد به خونشون مياد اونجا نميمونه و بيرون ميره. حتي شبها! و براي مرد و زن چه چيزي بهتر از اين. پسرك نمي تونه سايهي سنگين اين جريان رو بر روي سرش احساس كنه.
اين بيرون رفتن ها منجر به اين ميشه كه پسرك طعم اعتياد رو ميچشه و بلاخره هم بخاطر حمل مواد زندان ميافته. زن و مرد صيغهاي نه تنها ناراحت نيستند شايد تهدلشون ، خوشحال هم ميشن!
القصه! پسرك ايدز ميگيره و روزگار سختي رو ميگذرونه. كار به اونجا ميرسه كه از زندان با مادر تماس ميگيرن و اطلاع ميدن كه مرگ پسرك نزديكه و ميتونيد بياييد و اون رو ببريد. اما چه چيزي آزاد دهنده تر از حضور پسرك در خونهس؟ تازه زحمت مراقبت به كنار!!
پسرك در ايام قبل محرم كه ترافيك عروسيه ميميره. مادر به كسي اطلاع نميده و طبق برنامه در عروسيها شركت ميكنه. چند روز بعد مجلس ختم مجللي رو مرد صيغهاي براي پسر همسرش ترتيب ميده. جمعه هم چهلمشه و ما هم دعوتيم!
پ.ن
1. هفته نامه پنجره يه ويژه نامه دربارهي صيغه زده كه هنوز نرسيدم بخونم.
2. جرقهي اين كار وقتي زده شد كه نامه همسر چندم (؟) آقاي مهاجراني را در جوان چاپ كردند.
اخيراً…
1.بعد از عمري، سيستم مديريت وبلاگ ما هم از فيل خيس اومد بيرون! (خيس=تر)
2. تشييع جنازه ي شيخ حسينعلي منتظري يه روز كامل از وقتم رو گرفت. هيچ وقت فكر نمي كردم اين طوري بره! همون هايي كه سال 76 بردنش تو حصر خانگي، همونهايي كه مي گفتند تقليد كار ميمونه، همونهايي كه تنها مشكل اين مملكت رو دين مي دونن،
اون روز زير جنازش داشتن تو سرشون مي زدن!
3. هيچ رسانهاي واقعيت روز تشييع جنازه رو منتشر نكرد. هر كي از عينك خودش ديده بود. كيهان، فارس، صدا و سيماي ايران، بي بي سي فارسي و …
4. محرم عجيبيست امسال! نفهميديم از كجا اومد از كجا رفت.
5. يه هفتست تقريبا اينترنت ما با ذغال سنگ كار مي كنه!
نون خوردن از فريب
"كليد فيلم سازي" هم وارد بازار نشر شد.
به جاي اينكه چهار، پنج سال عمرتو تلف كني بري دنبال فيلم سازي، هزار و پونصد ميدادي يه كليد سي، چهل صفحهاي ميخوندي!
عاشقانه هاي ارنست
چند وقت پيش “مادام بواري” فلوبر را شروع به خواندن كردم. ابتداي آن به كندي پيش ميرفت، تا اينكه به اواسط كتاب رسيدم. روند داستان چنين مينمود كه بايد به اوجش نزديك باشم اما سكتههاي عجيبي اين جريان را نقض ميكرد.
گفتم شايد از سانسور باشد. رفتم دنبال چاپ قبل انقلابش. بجز همين ترجمهي مرحوم مهدي سحابي، ترجمهي ديگري پيدا نكردم.
به توصيهي دوستي “وداع با اسلحه” همينگوي رو گرفتم. اين بار چاپ سال 53 با ترجمهي نجف دريابندري.
درست است كه تصويرسازيهاي فلوبر و توصيفاتش فوقالعاده و جذاب است، اما روند همينگوي را بيشتر پسنديدم. وقتي داري با جريان داستان پيش ميروي مثل فيلم يك دفه كات مي خوري و ميافتي جاي ديگه.
ظاهرا همينگوي خودش براي نوشتن يك رمان جنگي، چند سالي در جنگ بوده. اما رمان اصلاً دربارهي جنگ نيست. در واقع ابتداي كتاب كه ما فكر ميكنيم دربارهي جنگ است داستان خيلي كسل كننده مينمايد. تا اينكه او عاشق ميشود. روند داستان تغيير ميكند. افسري كه در ميدان جنگ است و دلش جاي ديگر است…

صحنههاي عشقبازي اين دو كه يكي افسر امريكايي شاغل در ارتش ايتالياست و ديگري داوطلب پرستاري در خط مقدم جبهه است فوقالعاده است. و تا آخر رمان ما را با خود همراه مي كند. حيف كه آخرش ميميره زنه!
پ.ن:
- كلاً با داستانهايي كه در بستر جنگ شكل ميگيرند حال ميكنم.
- با خوندن ديالوگهاي اين دو ياد رفيقم كه عاشقه افتادم:دي
- كي واقعا تو اين وانفساي مطالعه ميياد 400 صفحه وداع با اسلحه مي خونه (ژست روشنفكري!)
- نميشد به جاي درساي مسخرهي دانشگاه از اين كتاب امتحان بگيرن؟

