بایگانیِ ژانویه, 2010

صيغه ميقه !

يكي بود يكي نبود. زن و شوهري بودند كه در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. تنها چيزي كه اونها رو آزار مي‌داد نداشتن فرزندي بود تا خونه‌ي كوچيك اونارو گرماي بيشتري ببخشه. اونها بچه رو از بهزيستي ميارن، اما عجل مهلت نميده تا مرد مراحل جواني پسر رو ببينه.

مدتي گذشت. در مراسم سالگرد مرد، كسي از زن خواستگاري مي‌كنه بعنوان زن دوم يا همون چيزي كه ما ميگيم صيغه!

زن صيغه‌ي مرد ميشه. رفت و آمدهاي مرد هم در خفي انجام ميشد تا اينكه كم كم، خانواده‌ي اول مرد جريان رو مي‌فهمند و كار بالا ميگيره. اما زمان همه چيز رو حل مي‌كنه.

در اين كشاكش پسرك كه حالا ديگه دوره‌ي نوجواني رو داره رد مي‌كنه،‌ وقتي مرد به خونشون مياد اونجا نمي‌مونه و بيرون ميره. حتي شبها! و براي مرد و زن چه چيزي بهتر از اين. پسرك نمي تونه سايه‌ي سنگين اين جريان رو بر روي سرش احساس كنه.

اين بيرون رفتن ها منجر به اين ميشه كه پسرك طعم اعتياد رو مي‌چشه و بلاخره هم بخاطر حمل مواد زندان مي‌افته. زن و مرد صيغه‌اي نه تنها ناراحت نيستند شايد ته‌دلشون ، خوشحال هم ميشن!

القصه! پسرك ايدز ميگيره و روزگار سختي رو مي‌گذرونه. كار به اونجا مي‌رسه كه از زندان با مادر تماس مي‌گيرن و اطلاع ميدن كه مرگ پسرك نزديكه و مي‌تونيد بياييد و اون رو ببريد. اما چه چيزي آزاد دهنده تر از حضور پسرك در خونه‌س؟ تازه زحمت مراقبت به كنار!!

پسرك در ايام قبل محرم كه ترافيك عروسي‌ه مي‌ميره. مادر به كسي اطلاع نمي‌ده و طبق برنامه در عروسي‌ها شركت مي‌كنه. چند روز بعد مجلس ختم مجللي رو مرد صيغه‌اي براي پسر همسرش ترتيب مي‌ده. جمعه هم چهلم‌شه و ما هم دعوتيم!

پ.ن

1. هفته نامه پنجره يه ويژه نامه درباره‌ي صيغه زده كه هنوز نرسيدم بخونم.

2. جرقه‌ي اين كار وقتي زده شد كه نامه همسر چندم (؟) آقاي مهاجراني را در جوان چاپ كردند.

ماهي

در بحر محبتت همچون ماهي‌ام!

ماهي گلي

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.