بایگانیِ فوریه, 2010
دل درد
گاهي دلم درد مي كنه!
از اون دل درد هايي كه هيچ قرص و دكتري نمي تونه كمكي بكنه.
ساعت سه صبحه و يه جوون داره تو كوچه رو جارو مي زنه. در مقابل مقداري پول كه مساوي هيچه. تو رياضي ظاهرا بش مي گن اپسيلون!
يه هواپيما از بالاي سرم رد شد. به نظرت اين كجا مي ره؟ مشهد، اصفهان، تبريز و يا شايدم كيش؟ گفتي كيش دوباره دل دردم شروع شد. نكنه يهو بيوفته رو سرمون؟!! نكنه مهماندار خارجيش با ماهي n دلار از پول هاي مردم ما پروار شده باشه؟ نكنه مهماندارش به يه هموطن بي احترامي بكنه؟ نكنه مهماندار خارجيش پولهاي مردم رو بزنه به جيب و تو تابلوش بزنه خليج عربي؟
گاهي دلم درد مي كنه…
آداب بورژوازی
اين پاراگراف مثل كلوزآپ تو سينما يه نماي نزديك تر به نيما يوشيج ميده. نمايي كه تا حالا با اين جزئيات از نيما كمتر كسي ديده..
«یکبار نیما برای ارتباط نزدیکتر عاطفی با عالیه، از من نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چکار می کند که تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده که من هم با عالیه همان کار را بکنم؟
من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، میبینید این همه زحمت میکِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانهی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را میدانید. گاهی هم هدیههایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمیدانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او میدهید یک حرفِ شاعرانهی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد .
این زن این همه در خانهی شما زحمتِ بی اجر میکشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو میدانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه میخرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کردهاید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیدهاید؟ پیشانیاش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوهی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خندههای مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما میرود و سه کیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما میگوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم میگوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم میگوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانهی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفتهام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اداهای بورژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را» .
پ ن:
1. من اي صبا ره رفتن به خليج فارس ندارم
تومي روي به سلامت برسان سلام ما را به كشتي ها و بگو "22 بهمن تموم شد ديگه، لنگرتون رو از رو كابل اينترنت بكشيد اينور! "
2. دنبال كتاب راهي و آهي اثر هوشنگ ابتهاج بودم كه پيدا نشد"آينه در آينه" اش رو خريدم. فوق العادست. افسوس خوردم كه چرا تا حالا با ابتهاج انس نگرفتم.
3. خيال دلكشِ پرواز در طراوتِ ابر
به خواب مي ماند.
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند.

