بایگانیِ فرهنگ
با جومونگ، کانکت شوید
«باور کنید ما می خواهیم ولش کنیم اما او ولمان نمی کند. چی؟! نامزدمان؟! زن مان؟ نه بابا شما هم دل خجسته ای دارید ها. نامزدمان کجا بود؟ منظورمان همین جومونگ است.با اینکه سریالش تمام شده ولی حاشیه ها و خبرهایش ول کن ما نیستند. نمونه اش همین عکسی ست که می بینید. کارت اینترنتی جومونگ با دوساعت استفاده رایگان…که وقتی داشتیم توی خیابان راه می رفتیم یک بنده خدایی زورکی داد دستمان… در همین راستا و راستاهای دیگر هیچ بعید نیست به زودی این جور کارت ویزیت ها و تبلیغات را ببینیم!
- جومونگ زنده در محل نصب
- تخلیه چاه جومونگ
- با جومونگ به کوش آداسی بیایید
- چرثقیل سوسانو، داربست گوگوریو
- … «
این مطلب از صفحه دوازده رویداد*هفته همشهری جوان شماره 233 بود. اما حرف اینجاست که این دوستان که اینقدر به این جریانات گیر می دهند، خودشان پشت جلد همین مجله عکس جومونگ را به عنوان تبلیغ ال جی چاپ کرده اند.
نکته:
- همیشه عده ای سودجو منتظرند که مجانی موج سواری کنند
- وقتی نقد ما موثر می افته که خودمون گرفتارش نباشیم
- پول، پدر و مادر ندارد!
- گر و گر خرید سریال های آبکی کره دقیقا مصداق بارز » مرگ تدریجی یک رویاست» . (یه وقت فکر نکنی اون رویا دیدن یه سریال درست و حسابی از شبکه ی ملیه ها!)
آداب بورژوازی
اين پاراگراف مثل كلوزآپ تو سينما يه نماي نزديك تر به نيما يوشيج ميده. نمايي كه تا حالا با اين جزئيات از نيما كمتر كسي ديده..
«یکبار نیما برای ارتباط نزدیکتر عاطفی با عالیه، از من نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چکار می کند که تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده که من هم با عالیه همان کار را بکنم؟
من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، میبینید این همه زحمت میکِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانهی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را میدانید. گاهی هم هدیههایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمیدانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او میدهید یک حرفِ شاعرانهی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد .
این زن این همه در خانهی شما زحمتِ بی اجر میکشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو میدانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه میخرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کردهاید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیدهاید؟ پیشانیاش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوهی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خندههای مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما میرود و سه کیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما میگوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم میگوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم میگوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانهی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفتهام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اداهای بورژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را» .
پ ن:
1. من اي صبا ره رفتن به خليج فارس ندارم
تومي روي به سلامت برسان سلام ما را به كشتي ها و بگو "22 بهمن تموم شد ديگه، لنگرتون رو از رو كابل اينترنت بكشيد اينور! "
2. دنبال كتاب راهي و آهي اثر هوشنگ ابتهاج بودم كه پيدا نشد"آينه در آينه" اش رو خريدم. فوق العادست. افسوس خوردم كه چرا تا حالا با ابتهاج انس نگرفتم.
3. خيال دلكشِ پرواز در طراوتِ ابر
به خواب مي ماند.
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند.
تقاضاي عاجزانه
مرد ملتمسانه مي گفت. اما رسمي و جدي «عاجزانه تقاضا ميكنم»
يك مرد كي تقاضا ميكند. آن هم از نوع عاجزانهاش؟ …
اما براي فرهنگ اين آقا مردانگي كرده. به كتاب دانشجويي نامه نوشته و عاجزانه درخواست كمك كرده. گفته قبلا جهاد سازندگي بود از محل كمكهاي مردمي چيزهايي ميدادن ولي الان در اين كتابخانه سالهاست كتاب جديدي نيامده است.
نكته:
1. جهاد نبايد در وزارت كشاورزي ادغام مي شد. اين نشان از عدم بصيريت دولت مردان آن دوران دارد.
2. جهاد اصلا نبايد از اول وزارت خانه ميشد. بايد به همان صورت پارتيزاني اوائل انقلاب كار مي كرد.
3. روحيهي جهاد در جوانان ايران زمين وجود دارد و فارغ از هياهوهاي موجود حاضرند فداكاري كنند.
4. براي فرهنگ بايد گريه كرد!
فرهنگ پادگان
الف: اداره كردن پادگاني فرهنگ هيچ نتيجهاي بجز چموشي افراد جامعه نداره.
ب: ده نمكي گفت: «براي من فيلمسازي مهمتر از مديريت است».
نكته:
1. فيلمسازي برايش بيشتر دارد
2. مديريت كلا چيز مهمي نيست
3.فرهنگ را با مديريت نميشه مديريت كرد ولي با فيلم چرا
4. ده نمكي عادت داره خودش رو بزاره كنار بزرگان
پ.ن.. نظرم راجع به ده نمكي عوض نشد!

