بایگانیِ ژست روشنفكري
با جومونگ، کانکت شوید
«باور کنید ما می خواهیم ولش کنیم اما او ولمان نمی کند. چی؟! نامزدمان؟! زن مان؟ نه بابا شما هم دل خجسته ای دارید ها. نامزدمان کجا بود؟ منظورمان همین جومونگ است.با اینکه سریالش تمام شده ولی حاشیه ها و خبرهایش ول کن ما نیستند. نمونه اش همین عکسی ست که می بینید. کارت اینترنتی جومونگ با دوساعت استفاده رایگان…که وقتی داشتیم توی خیابان راه می رفتیم یک بنده خدایی زورکی داد دستمان… در همین راستا و راستاهای دیگر هیچ بعید نیست به زودی این جور کارت ویزیت ها و تبلیغات را ببینیم!
- جومونگ زنده در محل نصب
- تخلیه چاه جومونگ
- با جومونگ به کوش آداسی بیایید
- چرثقیل سوسانو، داربست گوگوریو
- … «
این مطلب از صفحه دوازده رویداد*هفته همشهری جوان شماره 233 بود. اما حرف اینجاست که این دوستان که اینقدر به این جریانات گیر می دهند، خودشان پشت جلد همین مجله عکس جومونگ را به عنوان تبلیغ ال جی چاپ کرده اند.
نکته:
- همیشه عده ای سودجو منتظرند که مجانی موج سواری کنند
- وقتی نقد ما موثر می افته که خودمون گرفتارش نباشیم
- پول، پدر و مادر ندارد!
- گر و گر خرید سریال های آبکی کره دقیقا مصداق بارز » مرگ تدریجی یک رویاست» . (یه وقت فکر نکنی اون رویا دیدن یه سریال درست و حسابی از شبکه ی ملیه ها!)
پرفسور بوبوس
چند روز پيش سعادت به ما دست داد و منم بهش دست دادم كه يكي بليط ما رو حساب كنه كه بريم تئاتر شهر!
براي من كه كلا تئاتر رو دوست دارم و تا حالا پام به اين جور جاها كشيده نشده بود خيلي فرصت خوبي بود. پس بلا فاصله پذيرفتم و رفتيم.
القصه! رفتيم…
آتيلا پسياني، رضا كيانيان، بابك حميديان، ليلي رشيدي، هانيه توسلي و … همه در پرفسور بوبوس
- سالن كاملا پر نشده بود و ظاهرا شب اول اجرا بود.
- از وسط سن يك سكو به سمت تماشاچيان اومده بود كه خيلي خوب بود چون گاهي كه بازيگران تا ابتداي اون به سمت ما ميومدن، ارتباط بيشتري برقرار ميشد. اول كار هم كه چند باري براي معرفي تا اون جلو اومدن.
- بكگراند كار يه ديوار سفيد بود كه يه چهار چوب سفيد هم توش قرار داشت و گاهي تصاويري رو با ويدئو پروژكشن ميانداختن روش كه ظاهرا در اغلب تئاترهاي امروزي مد شده. موسيقي هم گاهي پخش ميشد كه به فضاي كلي كار كمك مي كرد.
- به خلاف تصور عام از تئاتر، اصلا خسته كننده نبود و كلي هم حال داد.
«کار به نوعی برداشتی اکسپرسیونیستی از نمایشنامه فایکو است. گریم های انتزاعی ، سنگین و سیاه و صحنه نمایش که به شکل صحنه مد تا میان تماشاگران می آید هیچ یک کمکی به پیشبرد اثر نمی کند.» نظر يكي از بينندگان تئاتر اون شب![]()
- متن خيلي سياسي بود و محور داستان با قرارگرفتن بوبوس (كيانيان) در يك موقعيت اشتباهي شكل ميگرفت. با نگاهي دقيق مشخص بود كه اين نوع محتوي يك مخاطب خاصي رو مي طلبه كه كاملا هم فكر با همين جريان باشه وگرنه بعيده كه بشه چنين كاري رو مخاطب عام بپسنده.
- لباسها به خوبي طراحي شده بود. روي لباس و دور سن هم شلنگهاي رنگي كار شده بود كه به تناسب موضوع روشن و خاموش ميشد.
- پسياني در اجراي تئاتر تجربي ظاهرا دستي بر آتش دارند ولي به نظرم متني اين چنيني جاي اين جور تجربي بازيها نبود. بعضي جاها واقعا شورش در مييومد.
- بازي كيانيان خيلي بهتر از بقيه بود. بازي ليلي رشيدي به تناسب اسمش و نسبتي كه با زي زي گولو داره خيلي به چشم نيومد

.


شايد يه بار ديگه برم ببينم. منتظرم كه سعادت بياد باهام دست بده!
توي تئاتر عكاسي كردن كلا كاريست بي فايده و زائد. چرا كه با اين لنزها و دانشي كه ما داريم در آن نور كم نمي شود چيزي كاسب شد. ضمن اينكه تمركز رو هم بهم مي زنه!
آداب بورژوازی
اين پاراگراف مثل كلوزآپ تو سينما يه نماي نزديك تر به نيما يوشيج ميده. نمايي كه تا حالا با اين جزئيات از نيما كمتر كسي ديده..
«یکبار نیما برای ارتباط نزدیکتر عاطفی با عالیه، از من نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چکار می کند که تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده که من هم با عالیه همان کار را بکنم؟
من گفتم آقای نیما کاری که نداره، به او مهربانی کنید، میبینید این همه زحمت میکِشَد، به او بگویید دستت درد نکند. در خانهی من چقدر ستم می کِشی. جوری کنید که بداند قدرِ زحماتش را میدانید. گاهی هم هدیههایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است که به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یک جورابِ ابریشمیِ خوش رنگ یا یک روسریِ قشنگ … نمیدانم از این چیزها. شما که شاعرید، وقتی هدیه را به او میدهید یک حرفِ شاعرانهی قشنگ بزنید که مدتها خاطرش خوش باشد .
این زن این همه در خانهی شما زحمتِ بی اجر میکشد. اجرش را با یک کلامِ شاعرانه بدهید، شما که خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها که تو گفتی. تو میدانی که حتی لباس و کفشِ مرا عالیه میخرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشکر کردهاید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیدهاید؟ پیشانیاش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوهی خوبی دیدید مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یکی دو کیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع کرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خندههای مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو که آقای نیما میرود و سه کیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: بیا عالیه. عالیه خانم می پرسد: این چی هست؟ نیما میگوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم میگوید: آخر مردِ حسابی! من که بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم میگوید که خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانهی ما و از من پرسید که چرا به نیما گفتهام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این کار را کرد؟ گفتم: خوب یک دهن کجی کرده به اداهای بورژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را» .
پ ن:
1. من اي صبا ره رفتن به خليج فارس ندارم
تومي روي به سلامت برسان سلام ما را به كشتي ها و بگو "22 بهمن تموم شد ديگه، لنگرتون رو از رو كابل اينترنت بكشيد اينور! "
2. دنبال كتاب راهي و آهي اثر هوشنگ ابتهاج بودم كه پيدا نشد"آينه در آينه" اش رو خريدم. فوق العادست. افسوس خوردم كه چرا تا حالا با ابتهاج انس نگرفتم.
3. خيال دلكشِ پرواز در طراوتِ ابر
به خواب مي ماند.
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند.
عمو عزت و فيلم ديني
آيا دين و رسانه قابل تفكيكند؟ آيا فيلم ديني و فيلم غير ديني داريم؟
آيا ماهيت هنر و دين قابل تفكيكند؟ يا اينكه هيچ ربطي به هم ندارند؟
تست كنكور:
1. مردم ما دنبال هجويات هستند؟
الف. اينكه مردم ما به دنبال چه هستند به تو ربطي نداره. مگه خودت خ…
ب. روند كلي عصر جديد به اين سمت حركت ميكند
ج. تمام موارد
د. فقط جيم و دال
2. اگر در فيلم يك بازيگر، عبا و عمامه بپوشد، چند درصد احتمال دارد اين فيلم در شوراي تصويب فيلمنامه رد شود؟
الف. رد خور نداره. خيلي عاليه.
ب. خواهشا فقط بديد عمامه رو يه آدم وارد بپيچه.
ج. مهم نيست كه ما با اين كار حال مردم رو بهم بزنيم. مهم اينه كه جناب تهيه كننده نون داشته باشه كه سر سفرش ببره.
د. نظري ندارم. فقط مجري زياد حرف ميزنه.
3. عمو عزت چرا ابقا شد؟
الف. كس ديگري در اين حوزه وجود ندارد.
ب. كاريش نميشه كرد. عمو عزت ديگه تف سربالاست.
ج. وبلاگ جاي حرفهاي قلمبه سلمبه نيست. برو جاي ديگه ژست روشنفكري بگير
د. امورات مملكت به تو چه ربطي داره؟
هـ. صدا و سيما خيلي خوبه. اصلا هم آدم هاي خودباخته نداره. سياه نمايي نكنيد. تازه رستگاران، ماندگاران، روزگاران و … هم داره. (خاله سارا رو كه ديگه نگو!)
و. گزينهي ز و مـ هر دو صحيح است
ز. تمام موارد
م. هيچكدام
چرا اينجا؟
از وبلاگ قبلي اسباب كشي كردم اينجا!
فكر ميكنم مخاطبان وبلاگهايي اينچنين حوصله خواندن متنهاي بلند رو ندارند. تلويزيون و كلا رسانه آدمها رو بي حوصله كرده و همش ميخوان كه زود به مقصود برسن (ژست روشنفكري)


